X
تبلیغات
داستان یک عشق
داستان یک عشق

از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند :

چگونه است که ۶۰ سال در کنار هم هستید؟

در پاسخ گفتند...

ما مربوط به نسلی هستیم که اگر چیزی خراب شود

تعمیرش می کردند نه تعویضش...

 

*******************************

چرا ساکت نمی شوی....

صدای نفس هایت در آغوش او...

از این راه دور هم آزارم میدهد

لعنتی...

آرام تر نفس نفس بزن....

 

*********************************

 

چند روز است دائم به زیر دلت فکر می کنم...

خوشی ها دقیقا کجایش زده اند که...

راحت قید همه چیز را زدی...؟؟

نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1392ساعت 11:46 توسط خانومی|

کجایی سهراب...؟

یادم باشد برایت بگویم

دیگر عشق صدای تپش قلب ها نیست...

صدای فنر تخت هاست...

میبینی چه امروزی شده ایم...!!!؟؟

 

با عرض سلام خدمت عزیزی که میاد و سر میزنه...

در جواب دوستانی که پرسیدن چرا مطالب وبلاگ کمه باید بگم من تو این وب داستان یه عشق واقعی رو می نوشتم که بعد از تموم شدن داستان وب به مدت ۱ سال شایدم بیشتر تعطیل شد

الانم که برگشتم مطالب قبلی رو پاک کردم

به همه ی دوستان عزیزی که نسبت به من لطف داشتن قول میدم که در مدت کم دوباره این وب پر شده و مثل قبل طرفداران خودشو پیدا خواهد کرد

با تشکر...

نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1392ساعت 13:39 توسط خانومی|

کسی که خنجر به پشتم فرو کرد


بوی تنش آشنا بود


راستی .............


این عطر را خودم برایش خریده بودم . . .
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1392ساعت 11:52 توسط خانومی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت